تبليغاتX
" زمین در خطر است"
" زمین در خطر است"
به شیطان هم اجازه داده اند! در چهارچوب قانون شیطنت کند
آدم ها...من ها...

 من،تعداد زیادی است.شاید بدتر از این نمی توانستم بگویم!.می خواستم بگویم در درون من ،بیشتر از چند من وجود دارد.اما این موضوع را شاید زودتر از اینها فهمیده بودم اما انگار نمی خواستم قبولش کنم.

یکی از این من ها .بچه است . پر از احساس و عاطفی.انتظار دارد همه مثل مادر و پدرش باشند.ناراحت میشود وقتی کسی صدایش را برایش بلند کند.ناراحت میشود اگر حرفش را گوش ندهند و خدا نکند دلگیر شود،بغض میکند و مینشیند گوشه ای و ترجیح میدهد قهر باشد. قهر میکند اما بیشتر اوقات قهرهایش تا روز قیامت طول نمیکشد(:  اصلا ته دلش چیزی نیست.صاف است و ساده.پر محبت و بشاش.احساساتی و بیفکر.

یکی از آنها خجالتی است،اولین دشمن خودش است.اصلا کارش همین است،فقط با خودش لج میکند.بستنی دوست داشته باشد ،نمیخورد.تشنه باشد،به آب نگاه هم نمیکند.از خستگی بمیرد،طرف رخت خواب نمیرود،اصلا راحت بگویم.توقع ندارد این همه نیاز داشته باشد،میترسد پررو شود،برای همین خدا نکند چیزی/کسی چشمش را بگیرد،هی بدتر میکند،مهلت نمیدهد احساسش تا حدی برسد،نابودش میکند ،از ریشه میزندش...گاه خودم(؟؟) می مانم از کارهای عجیب و غریبش اما خودمانیم ،قدرت عجیبی هم دارد.نمیگذارد حتی ذره ای با او مخالفت کنم.تا هر آنجا که دلش بخواهد می تازد،با سرعت...بی هیچ وقفه ای ...گاه نابودم میکند،بد زخمی میگذارد بر بالم...بد.

یکی دیگر همیشه فکر میکند به خدا اعتقاد دارد یا نه؟مسلمان هست یا نه؟کدام راه درست است؟کدام راه غلط؟کدام کار اخلاقی است؟اصلا اخلاق هست یا نه؟بیهودگی؟حقیقت....؟واقعیت...؟نافرمانی...؟کینه...؟رسالت...؟خوبی....؟پاکی...؟خلاصه اینکه این یکی همیشه فکر میکند و هیچ وقت هم به نتیجه ای نمیرسد. 

یکی دیگر خانوم است.اصلا حرف اضافه نمیزند.بلند پرواز است و هدفمند،به کسی تکیه نمی کند،اعتقاد دارد که همه خوبند مگر اینکه خلافش ثابت شود،صدایش از حدی بالاتر نمی آید،متین است و مهربان.چشمانش همیشه حالتی ملیح دارد و تا میتواند سعی در کمک به دیگران دارد.دائم چیزهای خوب را برای بقیه می خواهد و بهترین آرزوها را برای بهترین دوستانش.تمام اشتباهات را میبخشد،انتقاد پذیر است و پر از انرژی مثبت.صداقت دارد و مهارت زیادی در فهمیدن دروغ دارد.زیرک است و با تدبیر.با مهارت خاصی و با ملاحت،مو را از ماست بیرون میکشد،به هیچ چیز اضافه ای فکر نمیکند،با خودش از همه روراست تر است،اما حیف که این خانوم کمتر رخ مینمایند و چند وقتی است دلم برایش تنگ شده است.اما انگار نه من و نه او،هیچکدام به رویمان نمیآوریم که چرا کمتر می آید و مدتی است قهر کرده....حالا شاید وقتش باشد که از دلش در بیاورم...دیگر دلم نمیخواهد به او بی توجهی کنم...بیچاره حق دارد،دلش میگیرد،خیلی زود دست خیلی ها برایش رو میشود و محال است پیش بینی اش اشتباه از آب در بیاید،برای همین می خواهد مهربانی کند،مقاوت کند،صبر نشان دهد،فداکاری کند،اما من نمیگذارم...شاید خیلی بی رحمم ..نمی دانم.حق دارد.حق...

یکی دیگرشان غرغرو است.هم قد خودم است.بد اخلاق و ایراد گیر.خدانکند چیزی مطابق میلش نباشد ،حتی خوبی ها به چشمش نمی آیند،اخمالو است و به نظرش از دماغ فیل افتاده است.اعتقاد دارد همه بدند مگر اینکه خلافش ثابت شود.لجباز است. یک بند حرف میزند و بدبینی میکند.کاری که زیاد ازش دیدم اینکه هی برای من های دیگرم زبان در می آورد.مسخره شان میکند .مخصوصا برای خانوم(: فکر میکند من زیادی تحویلش میگیرم و او هم ادای آدم های مثبت را در می آورد.به نظرش دنیا صاحب ندارد.از آهنگهای وحشیانه لذت میبرد .از جملاتی که رسما گند بزند به دنیا و دین و آدم و ....از آدم های نهیلیست،لائیک،فاشیست،از رنگهای تیره،از شعرهای نا امیدانه...آخ گفتم نا امیدانه.خیلی زودتر از هر کس دیگری نا امید میشود .هنوز قدم برنداشته ،بر میگردد،اعتقاد خاصی ندارد،به هیچ چیز .توقعش زیادی بالا است.انتظار دارد ،از زمین و زمان....اما بدجنس نیست.میشناسمش ،فقط قلق دارد،حالا تازه گی ها فهمیده ام قلقش هم به دست هر کسی نمی آید...اما اگر بیاید،سریع خانوم میشود!...

...اما همیشه با خودم فکر میکنم کدامم؟به همه چیز اعتقاد دارم و انگار به هیچ چیز...حرف نمیزنم تازه گی ها...تازه فهمیدم هیچ کدامشان نیستم...تازه فهمیدم چند تاییشان را انگار خجالت کشیدم تشریحشان کنم ،حتی برای خودم...تازه فهمیدم من همیشه هیچ نبوده...تازه فهمیدم انگار دیگر! کسی مرا نخواهد فهمید...حتی خودم که از همه غریبه ترم به این همه من!!

2 نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 0:8  توسط مهراوه |