|
دوباره خیلی وقت است که ننوشتم....نه درس و امتحان دارم اینبار و نه نبود اینترنت و خرابی کامپیوتر بهانه میشوند...اینبار انگار یک چیزی ام کم شده است نمیدانم موتوری ،روغن ترمزی...شاید هم گوشه ای از احساساتم لای چرخ دنده های منطقم له شده است... بیهوده پلکهای نازکم را پیش چشمان خیره ام دفن میکنم و احساس رضایتی کاذب تمامم را فرا میگیرد و آنوقت است که مطمئن میشوم نفسم تنگ آمده است و سینه ام را دارد میفشرد...این همه تکرار مکررات دارد بی طاقتم میکند...لاجرمم...
|
||