من عاشق حباب های کفی ام.این حبابهای بی صدای آرام.اما تا وقتی که اینچنین محوشان نشده بودم فکر میکردم دریا و آسمان (و...) است که به وجدم می آورد،اما حالا دیگر مطمئنم دلم می خواست جای همان دختر بچه ای بودم که با شوق و ذوق تمام کفها را به هم میزد و با بی صبری فوتشان میکرد و چشمانش از خوشحالی برق میزد....
آن حبابهای بیخیال هم آنقدر بالا بروند و من هم آنقدر خیره شان بشوم تا هر دو خسته شویم،او آرام بترکد و من هم چشمانم اشک بیفتد؛ نمیدانم چیزی شبیه شاید اوج ،شاید بی انتهایی، وسوسه ام میکند ،دستم را دراز کنم و ......