| بی مصرف...! | ||
|
پاهایش را دراز میکند و خودش را در کاناپه فرو میبرد و غرق در خاطرات و جیغ و دادهای شب گذشته می شود،کولر گازی حالش را جا می آورد و بعد یادش می آید که امروز بستنی نخورده است،نه "مامان جون" در خانه است و نه "پاپا" ،حتی حوصله ندارد تا کنار دفترچه تلفن برود،تصمیم میگیرد اما ...نه...خیز برمی دارد، ......۲۲۲۴۵ : - بستنی که دارین؟از نوع عروسکی اش می خوام!زود آوردی ها... تازه از پیش دخترک لوس ربیتا خانم برگشته است،نگاهی به آبمیوه های پشت ویترینشان می کند و هر چه زودتر میرود تا بستنی کوروش خان آب نشود... |
||